|
خزان آرزو | ||||||||||
|
[ پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 ] [ 14:53 ] [ خزان ]
![]() کی به پایان برسد درد، خدا مى داند...
ماه ساکن شود و سرد، خدا مى داند... در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب، گم شود ناله شبگرد، خدا مى داند... مردم شهر همه منتظر یک نفرند چه زمانى رسد این مرد، خدا مى داند... برگها طعمه بى غیرتى پاییزند و از این مرثیه زرد خدا مى داند ... خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست شاید این است رهاورد، خدا مى داند... [ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 23:25 ] [ خزان ]
[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 23:14 ] [ خزان ]
عشق یعنی خون دل یعنی جفا عشق یعنی درد و دل یعنی صفا عشق یعنی یک شهاب و یک سراب عشق یعنی یک سلام و یک جواب عشق یعنی یک نگاه و یک نیاز عشق یعنی عالمی راز و نیاز [ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 20:19 ] [ خزان ]
بلور رويا ما تكيه داده نرم به بازوي يكديگر در روحمان طراوت مهتاب عشق بود سرهايمان چو شاخه سنگين ز بار و برگ خامش بر آستانه محراب عشق بود من همچو موج ابر سپيدي كنار تو بر گيسويم نشسته گل مريم سپيد هر لحظه ميچكيد ز مژگان نازكم بر برگ دستهاي تو آن شبنم سپيد گويي فرشتگان خدا در كنار ما با دستهاي كوچكشان چنگ ميزدند درعطر عود و ناله ي اسپند و ابر دود محراب را زپاكي خود رنگ ميزدند پيشاني بلند تو در نور شمع ها آرام و رام بود چو درياي روشني با ساقهاي نقره نشانش نشسته بود در زير پلكهاي تو روياي روشني
من تشنه صداي تو بودم كه ميسرود در گوشم آن كلام خوش دلنواز را چون كودكان كه رفته ز خود گوش ميكنند افسانه هاي كهنه لبريز راز را آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت بال بلور قوس قزح هاي رنگ رنگ در سينه قلب روشن محراب مي تپيد من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ گفتم خموش آري و همچون نسيم صبح لرزان و بي قرار وزيدم بسوي تو اما تو هيچ بودي و ديدم هنوز در سينه هيچ نيست به جز آرزو
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 15:21 ] [ خزان ]
هواي رفتن مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه من باشم و تو باشي و يه شب مهتابي باشه امشب مي خوام از آسمون ياسهاي خوشبو بچينم امشب مي خوام عكس تو رو تو خواب گل ها ببينم کاشکی بدوني چشمات رو به صد تا دنيا نمي دم يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نمي دم کاش تو هواي عاشقي هميشه پيشم بموني از تو آتاب زندگي حرفاي رنگي بخوني حتي اگه دلت نخواد اسم تو ، تو قلب منه چهره تو يادم مياد وقتي که بارون مي زنه امشب مي خوام براي تو يه فال حافظ بگيرم اگر که خوب در نيومد به احترامت بميرم امشب مي خوام رو آسمون عكس چشات رو بكشم اگر نگاهم نكني ناز نگات رو بكشم مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه يه وقتي که من نبودم بي خبر از اينجا نري بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري وقتي که اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه هواي رفتن که کني مرگ گلهاي مريمه [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 14:37 ] [ خزان ]
تنها فریدون مشیری [ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 20:33 ] [ خزان ]
[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 0:12 ] [ خزان ]
خداوندا تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن [ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 0:9 ] [ خزان ]
شاید آن لحظه که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینطوری نوشت هرگلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست !!! [ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 0:44 ] [ خزان ]
[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 0:34 ] [ خزان ]
روزی که یادت نکنم روز خدا نیست سوگند به اسمت که دلم از تو جدا نیست [ شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ] [ 23:52 ] [ خزان ]
آه مکش و اشک مریز غصه مخور شب در میان است و خدا مهربان است... [ شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ] [ 23:47 ] [ خزان ]
سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم.... [ شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ] [ 12:0 ] [ خزان ]
سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از اعضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …
ادامه مطلب [ شنبه بیستم فروردین 1390 ] [ 13:20 ] [ خزان ]
|
||||||||||
|
غمي غمناك
| |||
|
شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.
|

كرم شب تاب
روز قسمت بود
. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من
بخواهيد. هر چه كه باشد ، شما را خواهم داد . سهمتان را از هستي طلب
كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و ه ر كه آمد چيزي خواست
. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي
دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز . يكي دريا را
انتخاب كرد و يكي آسمان را.
در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت
: من چيز زيادي از اين
هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بز رگ. نه بالي و نه پا يي، نه
آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت، تنها كمي از خودت را به من بده.
و خدا كمي نور به او داد.
نام او كرم شب تاب شد
.
خدا گفت
: آن كه نوري با خود دارد بزرگ است ، حتي اگربه قدر ذره اي
باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.
و رو به ديگران گفت
: كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را
خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.
***
هزاران سال است كه او مي تابد
. روي دامن هستي مي تابد . وقتي ستار ه اي
نيست چر اغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان
چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.
عرفان نظر آهاري‐ چلچراغشماره۳

آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بیا
یک دم انگار برگشتی
نگاهم کردی
حسی غریب در باد نابلد پرپر می زد
جز من کسی ترا ندیده بود
تو بوی آهوی خفته در پناه صخره خسته می دادی
تو در پس جامه های عزاداران آینه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سایه سار یاس می دادی
یادت هست
زیر طاقی بازار مسگران
کبوتر بچه بی نشانی هی پرپر می زد
ما راهمان را گم کرده بودیم ری را !
یادت هست
من با چشمان تو
اندوه آزادی هزار پرنده بی راه را
گریسته بودم و تو نمی دانستی !
(از آلبوم نشانی ها -علی صالحی)