تبليغاتX
خزان آرزو

خزان آرزو
 
آخرين مطالب
 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

به  جهان خرم از آنم که جهان خرم از او است

                                                         

                                              عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

 

برای فرج صاحب الزمان سه صلوات بفرستید

 

 

 

[ پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 ] [ 14:53 ] [ خزان ]
 
 
 
 
کی به پایان برسد درد، خدا مى داند...

 ماه ساکن شود و سرد، خدا مى داند...

 در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب، گم شود ناله شبگرد، خدا مى داند...

 مردم شهر همه منتظر یک نفرند چه زمانى رسد این مرد، خدا مى داند...

 برگ‌ها طعمه بى غیرتى پاییزند و از این مرثیه زرد خدا مى داند ...

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست شاید این است رهاورد، خدا مى داند... 


[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 23:25 ] [ خزان ]
 
دیر آمدی

تمام شده ام دیگر
 
بس كه
بلعیده ام اندوه نبودت را...
 
هنوز اما همانند حاتم ام
 
می بخشمت

با آنكه هزار شب بی خوابی

طلب دارم از تو!!!


[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 23:14 ] [ خزان ]

عشق یعنی خون دل یعنی جفا

عشق یعنی درد و دل یعنی صفا

عشق یعنی یک شهاب و یک

 سراب عشق یعنی یک سلام و یک جواب

 عشق یعنی یک نگاه و یک نیاز

 عشق یعنی عالمی راز و نیاز

[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 20:19 ] [ خزان ]

 

بلور رويا

ما تكيه داده نرم به بازوي يكديگر

در روحمان طراوت مهتاب عشق بود

سرهايمان چو شاخه سنگين ز بار و برگ

خامش بر آستانه محراب عشق بود

من همچو موج ابر سپيدي كنار تو

بر گيسويم نشسته گل مريم سپيد

هر لحظه ميچكيد ز مژگان نازكم

بر برگ دستهاي تو آن شبنم سپيد

گويي فرشتگان خدا در كنار ما

با دستهاي كوچكشان چنگ ميزدند

درعطر عود و ناله ي اسپند و ابر دود

محراب را زپاكي خود رنگ ميزدند

پيشاني بلند تو در نور شمع ها

آرام و رام بود چو درياي روشني

با ساقهاي نقره نشانش نشسته بود

در زير پلكهاي تو روياي روشني

 

من تشنه صداي تو بودم كه ميسرود در گوشم آن

كلام خوش دلنواز را

چون كودكان كه رفته ز خود گوش ميكنند

افسانه هاي كهنه لبريز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت

بال بلور قوس قزح هاي رنگ رنگ

در سينه قلب روشن محراب مي تپيد

من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ

گفتم خموش آري و همچون نسيم صبح

لرزان و بي قرار وزيدم بسوي تو

اما تو هيچ بودي و ديدم هنوز

در سينه هيچ نيست به جز آرزو

                                                                  فروغ فرخزاد

 

[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 15:21 ] [ خزان ]

 

هواي رفتن

مي خوام يه قصري بسازم

پنجره هاش آبي باشه

من باشم و تو باشي و

يه شب مهتابي باشه

امشب مي خوام از آسمون

ياسهاي خوشبو بچينم

امشب مي خوام عكس تو رو

تو خواب گل ها ببينم

کاشکی بدوني چشمات رو

به صد تا دنيا نمي دم

يه موج گيسوي تو رو

به صد تا دريا نمي دم

کاش تو هواي عاشقي

هميشه پيشم بموني

از تو آتاب زندگي

حرفاي رنگي بخوني

حتي اگه دلت نخواد

اسم تو ، تو قلب منه

چهره تو يادم مياد

وقتي که بارون مي زنه

امشب مي خوام براي تو

يه فال حافظ بگيرم اگر که خوب در نيومد

به احترامت بميرم

امشب مي خوام رو آسمون

عكس چشات رو بكشم

اگر نگاهم نكني

ناز نگات رو بكشم

مي خوام تو رو قسم بدم

به جون هر چي عاشقه

به جون هر چي قلب صاف

رنگ گل شقايقه

يه وقتي که من نبودم

بي خبر از اينجا نري

بدون يه خداحافظي

پر نزني تنها نري

وقتي که اينجا بموني

بارون قشنگ و نم نمه

هواي رفتن که کني

مرگ گلهاي مريمه

               مریم حیدر زاده

[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 14:37 ] [ خزان ]
 

تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم آه

فریدون مشیری

[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 20:33 ] [ خزان ]

 

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 0:12 ] [ خزان ]

 

خداوندا تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 0:9 ] [ خزان ]

 

شاید آن لحظه که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد

   خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینطوری نوشت 

هرگلی هم باشی

چه شقایق

چه گل پیچک و یاس

زندگی اجباریست !!!

[ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 0:44 ] [ خزان ]

[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 0:34 ] [ خزان ]

 

روزی که یادت نکنم روز خدا نیست

سوگند به اسمت که دلم از تو جدا نیست

[ شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ] [ 23:52 ] [ خزان ]

آه مکش و اشک مریز غصه مخور شب در میان است و خدا مهربان است...

[ شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ] [ 23:47 ] [ خزان ]
 

سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی

 ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو

 میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم....

[ شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ] [ 12:0 ] [ خزان ]

 

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی

 شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر

 کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک

 شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر

 می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات

 همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش

 کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و

 از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از اعضای

 این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از

 پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر

 بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …

 


ادامه مطلب
[ شنبه بیستم فروردین 1390 ] [ 13:20 ] [ خزان ]

 

یاد یار

 

 
مرا هر گه بهار آید به خاطر یاد یار آید


بخاطر یاد یار آید مرا هر گه بهار آید



چو پیش خنده ی گل ابر آذاری کند زاری


مرا در سر هوای ناله های زارزار آید


چو فریاد هزار آید شود دردم هزار ای گل


شود دردم هزار ای گل چو فریاد هزارآید


مرا جان دگر بخشد دم باد سحر گاهی


که از باد سحر گاهی نسیم زلف یار آید



چو لاله سر خوش و دلکش دمد در دامن هامون


دل خونین من دور از تو ای گل داغدار آید



بحسرت یادم آید نقش نوشین نگارینم


چمن چون از گل و نسرین پر از نقش و نگار آید



ببار آید نهالان چمن سرسبز شد گیتی


نهال آرزوی من الهی کی ببار آید



چه خوش باشد که آن خورشید رخ با چشم خواب آلود


شب هجران به بالین من شب زنده دار آید



دل چون غنچه پژمرده ی من وا نخواهد شد


اگر صد بار گل روید و گر صد ره بهار آید



خدارا شهریار آن نغمه ی شیرین مکرر کن


مرا هر گه بهار آید به خاطر یاد یار آید


 

شهریار

[ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ 14:1 ] [ خزان ]

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

وقتی زبانمون زبان عشق باشه کلمات خیلی ساده میشن!

نگاه کن؛

              من فونت زيبا سازرو دوست دارم            

منفونت زيبا سازرو دوست دارم

منفونت زيبا سازرو دوست دارم

حالا اینارو بزار کنار هم 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

[ جمعه بیست و نهم بهمن 1389 ] [ 13:47 ] [ خزان ]

 

 

در لحظه شادی ، پروردگار را ستایش کن. حمد و سپاس مخصوص اوست و هیچکس

 

و هیچ چیز در مرتبه او شایسته ثنا نیست.

 

در لحظه سختی , فقط از خداوند کمک بخواه.

 

 او بهترین فریادرس است و  همیشه  با  تو  و در  کنار توست.

 

 همانگونه که وقتی موسی(ع) را برای رهایی مردم از بردگی فرستاد , یا هنگامی

 

که اسحاق , سرزمین موعود را به خاطر گرسنگی و قحطی ترک کرد به ایشان

 

فرمود : من با شما هستم.

 

در لحظه گمراهی و حیرانی , فقط خدا را جست و جو کن.

 

 او هدایت گر به سوی نعمت هاست. راه درست را از او بخواه چراکه تنها او از نهان و

 

پیدا باخبر است.

 

در لحظه آرامش , معبود را مناجات کن.

 

او تنها اجابت کننده دعاهاست. برا همه دعا کن به خصوص برای کسانی که با تو

 

مشکل دارند.

 

و در آخر , مثل من برای خواسته های خودت دعا کن , او همه را گوش می کند.

 

در لحظه ناامیدی , امیدت به خدا باشد.

 

 او امید ناامیدان است و همیشه به یاد داشته باش که این نیز بگذرد.

 

در لحظه تنهایی , پروردگار را صدا بزن.

 

 او هیچ وقت بنده اش را تنها نمی گذارد. همین الان می توانی حضورش را در کنارت

 

حس کنی.

 

فقط کافی است صدایش بزنی. او تنها یار تنهایــیــهــاست.

 

در لحظه نیاز , حاجت خود را از درگاه خالق هستی طلب کن.

 

زیرا , نتیجه طلب از خلق اگر روا شود منت است و اگر نه ذلت , در حالی که طلب از

 

خالق برآورده شود نعمت است و اگر نه حکمت. و به خاطر داشته باش که او بی نیاز

 

مطلق است.

 

در لحظه های دردناک، به خدا اعتماد کن.

 

او هرگز پشت تو را خالی نمی کند. برای هر دردی درمانی اندیشیده است.

 

در لحظه موفــقیت , از خدا فزونی ایمان بخواه.

 

 و بدان که این مرحله پایان راه نیست بلکه آغازیست برای برداشتن گامهای بعدی.

 

در هر قدم او را به یاد داشته باش و در هر مرحله بر ایمان خود بیفزا.

 

در لحظه دلشکستگی , دلت را به خدا بده.

 

او بهترین مونس است , همیشه برای تو وقت دارد و هیچگاه دل تو را نمی شکند.

 

در لحظه عاشقی , خالق عشق را در نظر داشته باش.

 

باید از عشق زمینی به عشق آسمانی رسید.

 

در لحظه نگرانی و دلواپسی , از ذکرش غافل نشو.

 

یاد خدا آرام بخش دلـهاست. همه چیز در حیطه قدرت و کنترل اوست.

 

پس توکلت فقط به خدا باشد. کارها را به او بسپار تا زمان انتظار به آخر رسد.

 

در لحظه پیروزی , از معبود , تواضع و فروتنی طلب کن.

 

از غرور بپرهیز که بزرگترین اشتباه است.

 

در لحظه شکست , مطمئن باش که خدا دست تو را گرفته.

 

و نمی گذارد که زمین بخوری مگر آنکه خودت دست او را رها کنی.

 

هر شکستی باید مقدمه ای برای پیروزی باشد.

 

در لحظه ضعف وناتوانی , از خالق مطلق توانایی بخواه.

 

هیچ چیز برای او غیر ممکن نیست.

 

در لحظه کار، به خدا تکیه کن.

 

او محکم ترین تکیه گاه و پشتیان است. هرکاری را با نام او شروع کن.

 

بکوش , پشتکار داشته باش , سپس همه چیز را به او واگذار کن.

 

خداوند فرمود : حرکت از تو برکت از من.

 

در لحظه تاریکی , با نور کلامش دلت را روشن کن.

 

 و آن را مایه برکت و روشنایی زندگی خود قرار بده.

 

در لحظه پریشانی , به خدا پناه ببر که او امن ترین پناهگاه است.

 

در لحظه دلتنگی , با معبود خود راز و نیاز کن. او دانای اسرار نهان و محرم رازهاست

 

 منبع  http://amamreza110.blogfa.com/

[ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 ] [ 13:17 ] [ خزان ]

 

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

                                                     ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

[ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ] [ 21:23 ] [ خزان ]


امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
                                             
                                                                    آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم
 
                                                                     که تو از دوری مهتاب چها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چو من

                                                                      سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی ، من و یک دامن اشک

                                                                       تو  هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند

                                                                        امشب ای ماه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
 
                                                                         که تو هم آیینه ی بخت غبارآگینی

باغبان خار ندامت به جگر می شکند

                                                                          برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

                                                                           که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان

                                                                           گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد

                                                                            ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا اگر آیین محبت باشد

                                                                             چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی

                                                                                                                      

[ چهارشنبه بیستم بهمن 1389 ] [ 23:10 ] [ خزان ]

 

یکی را دوست می دارم

 

ولی او هرگز نمی داند

 

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که

 

او را دوست می دارم

 

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند

 

به برگ گل نوشتم من که

 

او را دوست میدارم

 

ولی افسوس

 

او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

 

به مهتاب گفتم ای مهتاب:

 

سر راهت به کوی او

 

سلام من رسان و گو که

 

او را دوست می دارم

 

ولی افسوس

 

یکی ابر سیه آمد ز ره

 

روی ماه تابان را بپوشانید

 

صبا را دیدم و گفتم

 

صبا دستم به دامانت

 

بگو از من به دلدارم

 

که او را دوست می دارم

 

ولی افسوس

 

ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان راه بسوزانید

 

کنون مرا مانده از هرجا

 

دگر با خود کنم نجوا

 

یکی را دوست می دارم

 

ولی افسوس

 

او هرگز نمی داند .............

 

 

 

[ دوشنبه هجدهم بهمن 1389 ] [ 22:20 ] [ خزان ]

 

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

 

صید افتاده به خونم

 

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم

 

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

 

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

 

                                                                        قطره ای اشک فرو ریخت

                                                                       

                                                                              ز چشمان سیاهم

 

                                                                        تا خم کوچه به دنبال تو لغزید

 

                                                                                     تو ندیدی!!!

 

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتم

 

چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم

 

گوییا زلزله آمد

 

گوییا خانه فرو ریخت سرمن

 

                                                                            بی تو در همه شهر غریبم

 

                                                                             بی تو کس نشنود از این دل

                                               

                                                                                      بشکسته صدایی

 

                                                                             برنخیزد دگر از مرغک

 

                                                                                 پر بسته   نوایی

 

                                                                                           

تو همه بود و نبودی

 

تو همه شعر و شعوری

 

                                         گر بمیرم به غم دل 

 

                                                                     به تو هرگز نستیزم

 

                                          من و یک لحظه جدایی

 

                                                                      نتوانم نتوانم

 

                                                بی تو من زنده نمانم

 

[ دوشنبه هجدهم بهمن 1389 ] [ 22:19 ] [ خزان ]

 

دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند.

                                                                                      دکتر علی شریعتی

[ دوشنبه هجدهم بهمن 1389 ] [ 22:3 ] [ خزان ]
 
 

 
 
پرسیدند که چرا دیر کرده است؟
 

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟

 

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است امروز هوا سرد بوده است شاید موعد

 

قرارتغییر کرده است

 

خندید به سادگی ام آینه وگفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است

 

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

 

گفت خوابی سالها دیر کرده است

 

در آینه به خود نگاه می کنم

 

آه عشق او مرا عجیب پیر کرده است

 

راست گفت آینه که  منتظر نباش

 

برای همیشه دیر کرده است...

 

 

[ یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ] [ 20:10 ] [ خزان ]

 

 

کوچه

 

بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم،

 

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

 

شدم آن عاشق ديوانه که بودم،

 

در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد.

 

باغ صد خاطره خنديد،

 

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم.

 

پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.

 

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

 

من همه محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام.

...

يادم آيد تو به من گفتی: از اين عشق حذر کن!

 

لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!

 

آب، آيئنه عشق گذران است،

 

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!

 

باش فردا که دلت با دگران است!

 

تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن!

 

با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم

 

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم

 

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

 

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی! من نه رميدم نه گسستم.

 

باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم!

 

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!

 

حذر از عشق ندانم. سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!

 

...

يادم آيد که دگر از تو جوابی نشيندم.

 

پای در دامن اندوه کشيدم.

 

نگسستم، نرميدم...

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!

 

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!

 

نه کنی از آن کوچه گذر هم!...

 

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

 

فريدون مشيری

[ جمعه پانزدهم بهمن 1389 ] [ 13:9 ] [ خزان ]

 

 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و

 

 از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش

 

به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و

 

 افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

 

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در

 

 شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به

 

تفکر وادار می کند.

 


ژرالدين دخترم:

 


اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

 


نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را

 

 به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی

 

دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.

 


تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس

 

 افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين

 

سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می

 

بينم.

 


شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است.

 

شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی

 

 گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای

 

 پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به

 

 بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به

 

 چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .

 


من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

 


رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که

 

 می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

 

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است

 

برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬

 

و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی

 

نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن. 

 

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی

 

می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو

 

 با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت

 

را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

 

تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس.........

 

قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی  شنيدنی است

 

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می

 

کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را  چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها

 

بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر

 

 خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.با این همه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند

 

نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين

 

 نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم.

 

 ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست . 

 

نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن

 

 ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن

 

 بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار .به نماینده

 

 خود در بانک پاریس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای

 

خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی.

 

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :"

 

 من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز

 

 به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

 

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را

 

ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا

 

 ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک

 

تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .


نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند


اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .



همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ

 

نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .



من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک

 

چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می

 

 کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز

 

دارد ."


جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت


اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان

 

خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی

 

ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی

 

 زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش

 

گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .


آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .


شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان

 

ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند .


دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه

 

 می درخشد .......



.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت

 

نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است .

 

کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .



به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان

 

 به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که

 

شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .


برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

 

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .


بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر

 

 تر نخواهد کرد.....

 


موضوعات مرتبط: نامه چارلی چاپلین به دخترش
[ پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 ] [ 13:38 ] [ خزان ]

 

غمي غمناك

 

شب سردي است، و من افسرده.

 

راه دوري است، و پايي خسته.

 

تيرگي هست و چراغي مرده.

 

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

 

دور ماندند زمن آدم ها.

 

سايه اي از سر ديوار گذشت،

 

غمي افزود مرا بر غم ها.

 

  فكر تاريكي و اين ويراني

 

بي خبر آمد تا با دل من

 

قصه ها ساز كند پنهاني.

 

نيست رنگي كه بگويد با من

 

اندكي صبر، سحر نزديك است.

 

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

 

واي، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

 

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

 

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

 

ديگران را هم غم هست به دل،

 

غم من، ليك، غمي غمناك است.

                                                                  سهراب سپهری


 

[ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 ] [ 22:59 ] [ خزان ]

 

كرم شب تاب

 

روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من

 

بخواهيد. هر چه كه باشد ، شما را خواهم داد . سهمتان را از هستي طلب

 

كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

 

و ه ر كه آمد چيزي خواست . يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي

 

دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز . يكي دريا را

 

انتخاب كرد و يكي آسمان را.

 

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين

 

هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بز رگ. نه بالي و نه پا يي، نه

 

آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت، تنها كمي از خودت را به من بده.

 

و خدا كمي نور به او داد.

 

نام او كرم شب تاب شد.

 

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد بزرگ است ، حتي اگربه قدر ذره اي

 

باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.

 

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را

 

خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

***

هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد . وقتي ستار ه اي

 

نيست چر اغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان

 

چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.

 

  عرفان نظر آهاري‐ چلچراغشماره۳

[ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 ] [ 16:36 ] [ خزان ]

 

 

آن روز غروب

 

من از  نور خالص آسمان بودم

 

هی آوازت داده بودم بیا

 

یک دم انگار برگشتی

 

نگاهم کردی

 

حسی غریب در باد نابلد پرپر می زد

 

جز من کسی ترا ندیده بود

 

تو بوی آهوی خفته در پناه صخره خسته می دادی

 

تو در پس جامه های عزاداران آینه پنهان بودی

 

تو بوی پروانه در سایه سار یاس می دادی

 

یادت هست

 

زیر طاقی بازار مسگران

 

کبوتر بچه بی نشانی هی پرپر می زد

 

ما راهمان را گم کرده بودیم ری را !

 

یادت هست

 

من با چشمان تو

 

اندوه آزادی هزار پرنده بی راه را

 

گریسته بودم و تو نمی دانستی !

 

                                    (از آلبوم نشانی ها -علی صالحی)

[ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 ] [ 16:25 ] [ خزان ]
 
[ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 ] [ 15:2 ] [ خزان ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

از تو خواننده نخواهم چیزی
گردلی بود و دمی یادم کن
امکانات وب

جدید ترین کد آهنگ ها Amir-b646

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع تمامی وبلاگ نویسان جوان

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس